آترین عزیزمونآترین عزیزمون، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

... پرنسس ما

بابا بهنام و مامان خاطره اتاق نخودچی رو خوشگل میکنن . . .

نخودچی جونم من و بابایی تصمیم گرفتیم به جای خرید وسایل و استیکر خودمون دوتایی اتاق شما رو تزئین کنیم شاید به خوشگلی وسایل آماده نباشه ولی ما دوست داشتیم خودمون برای گل دخترمون وقت بذاریم و با سلیقه ی خودمون تزئین کنیم و البته به نظرمون یه حال و هوای دیگه ای به اتاقت میده!! البته ما خونمون یدونه اتاق خواب بیشتر نداره و توی این اتاق تخت و کمد و وسایل شما و تخت من و بابایی رو گذاشتیم. ان شاا... سال دیگه که خونه ی خودمون حاضر بشه دوتا اتاق داریم و یکیش فقط فقط مال شماست و یکی هم مال من و بابا بهنام                         ...
28 خرداد 1392

یه حرف تازه . . .

اگه یه روز فرزندی داشتي بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک بخر. بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می‌ده. بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره. . . بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه !! و مهمتر از همه: بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده . . . ...
22 خرداد 1392

حرکت خفن نخودچی . . .

نازنین دخترم این چند روز همش مشغول کارای خونه و مهمون و ... بودم و زیاد نشد باهات خلوت کنم. شما هم مثل همیشه مامان رو خوب درک کردی و اصلا هم اذیت نشدم و پا به پام بودی. البته تا دیروز . . دیروز عصر منتظر اومدن عمه سحر بودیم که خواستم بلند شم و چایی رو حاضر کنم یهو شکمم یه طوری شد!!انگار که توش گرفته باشه, درد عجیبی بود در این حد که داشت اشکم در میومد!! نه از دردا, از ترس  خیلی حس بدی بود انگار زبونم لال دست و پای کوچولوت مچاله شده بود و به هم گره خورده بودی فکر کنم کلافه یا خسته ات کرده بودم که این حرکت خفن رو زدی و خواستی منو متوجه خودت کنی خوشبختانه بابا بهنام خونه بود. اون بنده خدا خیلی هول شد و طبق معمول شروع کرد دنبال انواع...
20 خرداد 1392

کلاس برای مامان و بابا . . .

دختر گلم مامانی رو ببخش این چند روز نتونست برات بنویسه و کلی درگیر بود؛ البته درگیری های من و بابایی همه مربوط به شماست و ما از این بابت خیلی هم خوشحالیم!!  خاله ندا لطف کرد و به ما اطلاع داد بخش سلامت و روان بیمارستان آتیه برای پدر و مادر هایی که دارن نی نی دار میشن کلاس هایی رو ترتیب داده و ماهم که خیلی وقت بود پیگیر یه همچین فرصتی بودیم با کمال میل شرکت کردیم اونجا خاله ها و عمو های زیادی مثل ما اومده بودن و خانوم دکترا و آقا دکتر های مهربون برامون در مورد نی نی هایی مثل شما که تو شکم ماماناشون هستن و نخودچی هایی که بعدا" به دنیا میان صحبت کردن و کلی فیلم گذاشتن و یه عالمه کتاب و منبع خوب پیشنهاد دادن. برای من و بابا بهنام که خ...
10 خرداد 1392

مامان خاطره دلش تکونای نخود چی رو میخواد . . .

نخودچی خانوم خیلی بیشتر از قبل چشم انتظار تکوناتم آخه این چند روز خیلی تنهام و همش کسلم مامان زهره و بابا هادی چند روزه که رفتن پیش دایی محمد و الی جون, آخه نی نی اونا تا چند روز دیگه به دنیا میاد خدا کنه من و بابا بهنامم بتونیم بریم نی نی شون و ببینیم خیلی هیجان دارم!!! مامانی این چند روز هیچ جا نرفتم. آخه بابا بهنام نمیذاره تنها برم بیرون نگرانه من و گل دخترش میشه و میگه خطرناکه دیروز دندون مامان خاطره شکست خیلی ترسیدم و گریه کردم نمیدونم چرا بابا بهنام اولش که دید دارم گریه میکنم میخندید اما بعد دلش سوخت و قول داد ببرتم پیش عمو مهران. عمو مهران داداشیه خاله نداست, یه دندونپزشک مهربون و دوست داشتنی و ماهر!! ان شاا... شما همیشه مروا...
8 خرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ... پرنسس ما می باشد